مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
144
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ديده ، عاشق تو گشته و تير محبت تو خورده ، بيمار بود . چون من نزد تو آمدم و خشم تو با او باز گفتم ، بيماريش سختتر گرديد . ناچار خواهد مرد . دختر چون اين بشنيد ، رنگش پريد و گفت : از براى من بچنين روز افتاده ؟ گفتم : آرى . گفت : نزد آن جوان رو و از من سلام رسانيده ، بگو كه چون روز آدينه شود ، ساعتى پيش از ظهر بدين خانه آيد . من ميگويم كه در بر وى بگشايند و او را به خانه آورند . تا زمانى با وى دربارهء ازدواج ، سخن گويم . چون اين مژده از عجوز بشنيدم ، اندوه و بيماريم چنان رخت بست كه گفتى هرگز در تن من بيمارى نبوده است . آنگاه جامهاى خود را به پيرزن بمژدگانى دادم . و خانگيان و ياران بسلامت من شادان گشتند . و من خرسند همىبودم . تا روز آدينه برآمد ، عجوز پديد شد . از بيماريم باز پرسيد . من شكر عافيت گذاردم ، برخاسته ، جامهاى فاخر پوشيدم و منتظر وقت بودم . عجوز گفت : برخيز و بگرمابه اندر شو . سر بتراش و كسالت بيمارى از خويشتن دور كن . گفتم : نكو گفتى . ولى نخست سر بتراشم و آنگاه بگرمابه شوم . پس خادم را گفتم كه : دلاكى خردمند و كم سخن كه از پرگوئى ، مرا نيازارد ، بياور . خادم برفت و همين دلاك را بياورد . چون درآمد ، سلام كرد . جواب گفتم . گفت : خداى يگانه و بىهمتا و دانا ، غم و همّ و اندوه و حزن را از تو دور گرداند . گفتم : خدا دعوتت را اجابت فرمايد . پس از آن گفت : منّت خداى را كه ترا از بيمارى خلاص داد . و اكنون چه قصد دارى ؟ سر خواهى تراشيد و يا رگ خواهى زد ؟ كه از ابن عباس رسيده : من قصر شعره يوم الجمعه صرّف اللّه عنه سبعين داء 12 . و نيز ازو روايتست كه : من احتجم يوم الجمعه لا يأمن ذهاب البصر 13 . گفتم : اين سخنان بگذار . همين ساعت برخيز و سر من بتراش . برخاست . دستارچه درهم پيچيده ، از پيش بند بدر آورد و دستارچه بگشود . اصطرلابى از آن بيرون آورد و هفت لوح اصطرلاب را دست گرفته ، بساحت خانه رفت و رو بآفتاب بايستاد . از ديرگاهى به دو نگاه كرده ، گفت : اى آقاى من ، بدان كه امروز روز آدينه ، دهم ماه صفر سال چهارصد و شصت و